حرف آخر
یه روزی همه میایم و یه روزی هم می ریم
....همیشه توی زندگی ام تلخ ترین لحظه برای من لحظه ی خداحافظی بوده ...الانم که دارم اینا رو
می نویسم واقعا برام سخته
سخته که بخوام بعد از ۲سال نوشتن و اخت شدن با همه ی شما ها یه
دفعه قید همه چیزو بزنم و برم....البته یادتون باشه توی زندگی گاهی وقتا این خود ما نیستیم که تصمیم
میگیریم....گاهی اوقات مجبور میشیم که یه تصمیمایی رو بگیریم که برخلاف میلمونه....در
هرحال ....دختر تابستون داره می ره....برای همیشه...می خواداز این دنیای مجازی خارج بشه و بیشتر
توی دنیای واقعی باشه..دختر تابستون تصمیم گرفته...تصمیم گرفته که بره و این تصمیم هم باید عملی
بشه....تقریبا ۲سال پیش بود که دختر تابستون پاش رو گذاشت توی دنیای وبلاگ نویسی...عاشق
نوشتن بود...تنها چیزی که آرومش می کردنوشتن بود...نوشت و نوشت و نوشت تا به اینجا رسید....حالا
اینجا پایان خطه!!!حداقل برای دختر تابستون....می خواد بره که ساخته شه....بسازه و ساخته شه!!!!
دختر تابستون وقتی که اومد شاد بود....شاد ...شاد...چه کلمه آشنایی....ولی این اواخر فقط از غم
نوشت ...از غم که گریبان گیرش شده بود...ولی حالا می خواد بره..بره که شادی رو دوباره بیاره!
شادی پشت در منتظرشه....واسه همین نمی خواد زیاد منتظرش بذاره....انتظار سخته....دختر تابستون
غم رو کشت....با خشم تمام غم رو کشت...کشت که دیگه نباشه....حالا می خواد زندگیشو از نو
بسازه...امروز که دارم حرفای آخر رو می نوسم مطمئن باشید دلم برای تک تکتون تنگ میشه....و هیچ
وقت هیچ وقت فراموشتون نمی کنم...اینقدر دلتنگ همتون شدم که این اشکا اجازه ی نوشتن بهم رو
نمی دن....ولی باید رفت...رفت و از نو ساخت....از همتون ممنونم که باهام بودین توی روزای خوشی و
ناراحتی...باهم بودیم...با هم خندیدیم...باهم ناراحت شدیم....شاید هم با هم گریه کردیم....نمی
دونم....اینقدر دلتنگتون شدم که هیچی نمی تونم بنویسم......واسه همین بیشتر از این خستتون نمی
کنم....ولی می خوام که دختر تابستون رو فراموش نکنید....واسه همین وبلاگ رو نمی بندم......تا همه
چی بمونه.....
فراموشم نکنید
منم فراموشتون نمی کنم......
یادتونه که همیشه آخرش چی می گفتم؟!!!!!!!!!!!![]()
آرزومندآرزوهاتون:دختر تابستون![]()
.........................![]()
![]()

















...خیلی قشنگ بود همه چیزوخیلی طبیعی حس می کردم .....وقتی از خواب پریدم یه
..بی اختیار وقتی که نشستم اشکام میان....اصلا دست خودم نیست....دیروز رفته بودیم 










