تبليغاتX
برگ برگ دفتر زندگی من....!!!

برگ برگ دفتر زندگی من....!!!

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتیم ولی حالا که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص!!!

حرف آخر

هر شروعی رو پایانیست...و اینجا هم پایان دختر تابستونه....

یه روزی همه میایم و یه روزی هم می ریم

....همیشه توی زندگی ام تلخ ترین لحظه برای من لحظه ی خداحافظی بوده ...الانم که دارم اینا رو

می نویسم واقعا برام سخته سخته که بخوام بعد از ۲سال نوشتن و اخت شدن با همه ی شما ها یه

دفعه قید همه چیزو بزنم و برم....البته یادتون باشه توی زندگی گاهی وقتا این خود ما نیستیم که تصمیم

میگیریم....گاهی اوقات مجبور میشیم که یه تصمیمایی رو بگیریم که برخلاف میلمونه....در

هرحال ....دختر تابستون داره می ره....برای همیشه...می خواداز این دنیای مجازی خارج بشه و بیشتر

توی دنیای واقعی باشه..دختر تابستون تصمیم گرفته...تصمیم گرفته که بره و این تصمیم هم باید عملی

بشه....تقریبا ۲سال پیش بود که دختر تابستون پاش رو گذاشت توی دنیای وبلاگ نویسی...عاشق

نوشتن بود...تنها چیزی که آرومش می کردنوشتن بود...نوشت و نوشت و نوشت تا به اینجا رسید....حالا

اینجا پایان خطه!!!حداقل برای دختر تابستون....می خواد بره که ساخته شه....بسازه و ساخته شه!!!!

دختر تابستون وقتی که اومد شاد بود....شاد ...شاد...چه کلمه  آشنایی....ولی این اواخر فقط از غم

نوشت ...از غم که گریبان گیرش شده بود...ولی حالا می خواد بره..بره که شادی رو دوباره بیاره!

شادی پشت در منتظرشه....واسه همین نمی خواد زیاد منتظرش بذاره....انتظار سخته....دختر تابستون

غم رو کشت....با خشم تمام غم رو کشت...کشت که دیگه نباشه....حالا می خواد زندگیشو از نو

بسازه...امروز که دارم حرفای آخر رو می نوسم مطمئن باشید دلم برای تک تکتون تنگ میشه....و هیچ

وقت هیچ وقت فراموشتون نمی کنم...اینقدر دلتنگ همتون شدم که این اشکا اجازه ی نوشتن بهم رو

نمی دن....ولی باید رفت...رفت و از نو ساخت....از همتون ممنونم که باهام بودین توی روزای خوشی و

ناراحتی...باهم بودیم...با هم خندیدیم...باهم ناراحت شدیم....شاید هم با هم گریه کردیم....نمی

دونم....اینقدر دلتنگتون شدم که هیچی نمی تونم بنویسم......واسه همین بیشتر از این خستتون نمی

کنم....ولی می خوام که دختر تابستون رو فراموش نکنید....واسه همین وبلاگ رو نمی بندم......تا همه

چی بمونه.....

فراموشم نکنید

منم فراموشتون نمی کنم......

یادتونه که همیشه آخرش چی می گفتم؟!!!!!!!!!!!

آرزومندآرزوهاتون:دختر تابستون.........................

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 12:9  توسط  دخترتابستون  | 

یلدا مبارک

 

 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که ۱ دقیقه بیشتر باهم بودن را باید جشن

گرفت!!!!!!!!!!

یلدا بر همگی مبارک

امیدوارم که خوشی هاتون مثل شب یلدا طولانی باشه!!!!!!!!!!!

 

آرزومندآرزوهاتون:دختر تابستون

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:20  توسط  دخترتابستون  | 

دیگه هیچ واژه ای واسم نمونده....هیچی

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

می شنوی؟

با توام....با خود خودت......

توروخدا صدامو بشنو

توروخدا کمکم کن......توروخدا تنهام نذار..........التماس می کنمت............خداااااااا

خداااااااااااااا

ببین .................ببین به خدا دیگه هیچی واسم نمونده ها.....

تو رو جون هرکی دوست داری.....به هرچی بخوای قسم میدمت....فقط جون من جون هرکی که می

خوای نمی دونم ...نمی دونم نمی دونم نمی دونم هیچی نمی دونم....هیچی نمی دونم

چرا داغونم ؟چرا اینجوری؟چرا اینقدر غمگین....دختر تابستون شاد بود....شاد شاد....حالا چرا

الان...........این تقاص کدوم گناهمه؟گناه خواستن یکی که باشه و بهم گوش بده؟گناه اینکه فقط

خواستم از تنهایی دربیام...اونم واسه یه مدت کم؟چون می دونستم دارم نابود میشم؟و خواستم که از این نابودی رها شم؟

باشه اگه همه ی اینا جرم منه ...باشه قبول...چشم...دیگه خفه میشم...حرف نمی زنم...همه رو می ریزم توی خودم....از کسی توقعی ندارم که کمکم کنه....هیچی نمی خوام...هیچی.....

ولی آخه نمی تونم....واقعا نمی تونم که نخوام...

خدا..یادمه سوم دبیرستان که بودم توی کتاب معارف یه قسمتیش نوشته بود وقتی آدم غمگینه و

ناراحت همه ی اینا تقاص یه گناهه..... حالا این اشکایی که دارن الان می ریزن تقاص کدوم

گناهه؟....گناه اینکه خواستم  باشم؟باشم و شاد باشم؟باشم و بخندم؟باشم و از زندگی ام لذت

ببرم؟به خدا اینا گناه نیست...اینا حق هرکیه....یعنی من هیچ سهمی ندارم؟ واقعا ندارم؟

نمی دونم خودت هرچی رو که صلاحه انجام بده..من خفه میشم ....ولی یادت باشه امروزم توی اوج

ناراحتی بودم و واقعا می خواستم که یکی باشه و به حرفام گوش کنه...یکی باشه و اشکامو پاک

کنه....ولی نبود...بازم نبود.....باشه....اینا سهم دختر تابستونه....من دیگه خفه میشم...همه چی پای خودت............

 

خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی جهان بسوزان....خدا خدا خدایا اگر مرا بگریانی من آسمانت

را   ز  بنده گریانم..................

ولی عمرا....عرضه اش رو ندارم.............اگه داشتم که.............

 

کاش فقط یه ثانیه جای خدا بودم تا می فهمیدم که..............

 

آرزومند آرزوهاتون:دختر تابستون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 20:16  توسط  دخترتابستون  | 

داغونم.......می فهمین.....داغون

 

نمی دونم چرا چند روزه اینجوری شدم............چند روز پیشا عصری خوابیده بودم یه خوابی

دیدم...خیلی قشنگ بود همه چیزوخیلی طبیعی حس می کردم .....وقتی از خواب پریدم یه

حالی بودم......از جام بلند شدم و روی تختم نشستم یه حال خوبی داشتم....نمی خواستم بلند

شم ..می خواستم بخوابم و ادامه ی خوابمو ببینم....خوابیدم و ادامش دیدم.....وقتی از خواب بلند شدم

فقط گریه می کردم....یه جورایی دلم به حال خودم سوخت.از اون روز به بعد ....همش دارم گریه

می کنم..بی اختیار وقتی که نشستم اشکام میان....اصلا دست خودم نیست....دیروز رفته بودیم

مهمونی بی اختیار اشکام میومد.........چرا اینجوری شدم....خیلی واسم عجیبه......یه

جوریم.........نمی دونم ...حتی نمی تونم بنویسم.........منی که عاشق نوشتن بودم..........حتی الانم

که دارم اینا رو می نویسم اشکام بی اختیار میان.........خدایا چرا اینجوری شدم من آخه.......خیلی حال

بدی دارم........خیلی ........

خدااااا

نمی دونم

هیچی نمی دونم....

همه هم که به کل فراموشم کردن........

از همه دلگیرم....از همه...........دیگه نمی خوام هیچکی حالمو بپرسه...... نمی خوام اس ام اس بدن

(عمرا اگه بدن)

چرا همیشه تو خوشی ها باهامن چرا الان توی این شرایط نباید پیشم باشن............حتی اونایی که از

حالم خبر دارن........

توقع زیادی نیست به خدا اینکه فقط یه اس ام اس (۱۴ تومن هم که بیشتر نیست)بزنن و بگن امروز

چطوری؟!!!!!!!!حتی اندازه ی یه اس ام اس ۱۴ تومانی هم ارزش ندارم؟

الان توی بدترین شرایط زندگی ام هستم............این اولین باریه که توی این ۲۰ سال اینجوری

میشم.........اونم به این شدت

خیلی داغونم خیلی .........

وای خدا....چی کار کنم؟

چی کار می تونم بکنم؟

آهای خدا

اصلا می شنوی چی می گم؟یا خوابیدی؟

اه

آرزومندآرزوهاتون:دختر تابستون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:25  توسط  دخترتابستون  | 

یه سوال

دوست دارم همتون اینو جواب بدین...دیشب واسم توی اس ام اس اومد:

 

اگه یه فرشته بودی و می تونستی به هر کس هر چیزی که دوست داری رو بدی به من چه چیزی می

دادی؟

 

آرزومند آرزوهاتون:دختر تابستون

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 19:48  توسط  دخترتابستون  | 

نمی دونم

دیگه از یاد همه رفتم.............حتی شماها..........دیگه کسی بهم سر نمی زنه..کسی حالی ازم نمی پرسه.......

نمی دونم شاید این قسمت منه...........

ولی خیلی زندگی کوفتیه....حالم ازش بهم می خوره........

تنها می رم

تنها میام....

واسه خودم الکی می گذرونم

آخرشم همه به من می گن بی معرفتی

جالبه

نه؟

آرزومندآرزوهاتون:دختر تابستون

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:52  توسط  دخترتابستون  | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:30  توسط  دخترتابستون  | 

واقعا کم آوردم

خوب آخه یکی به  من بگه چرا؟

یکی بگه چرا حق من اینه؟

چرا سر نوشت من اینه؟

چرا نمی تونم خودم تصمیم بگیرم؟

چرا هیچ اراده ای ندارم؟

چرا باید اینطوری باشه؟

چرا نمی تونم اونجور که دوست دارم باشم؟

چرا نباید خودم تصمیم بگیرم؟

چرا اینقدر ناامیدم؟

چرا اینقدر نا امیدم میکنن؟

چرا همه فقط نصیحت می کنن؟

چرا یکی به دادم نمی رسه؟چرا  یکی نیست به حرفام گوش بده؟

چرا کسی کمکم نمی کنه ........................

چرا ؟

چرا؟

چرا؟

...........

می خوام برم

هر کی اینا رو می دونه جواب بده...................

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا نا امیدم نکن .......خواهش می کنم

دختر تابستون

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 19:54  توسط  دخترتابستون  | 

غربت من

چند وقته دلم خیلی گرفته.....

دپرسم از نوع شدیدش

همش آهنگای غمگین گوش می کنم.....

(غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره...آخر خط زندگی این نفسای

آخره ....وقتی دارم با هر نفس  از این زمونه سیر می شم وقتی با یه زخم زبون از این

و اون دلگیر میشم...........)

یه جورایی کم آوردم

کسی نیست که به حرفام گوش کنه....

وقتی توی تنهاییم گریه می کنم آرومم کنه.....

با کوچکترین حرفی دلم می شکنه....

یه جورایی کم آوردم...

خیلی وقته کلاسای دانشگاه رو هم نرفتم.....

درس که هیچی نخوندم....تازه جمعه هم یه امتحان دارم....با یه استاد سخت گیر

دلم گرفته

خیلی

واسم دعا می کنید؟

دنیا میشه واستی؟می خوام همین کنارا پیاده شم

آرزومندآرزوهاتون:دختر تابستون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:1  توسط  دخترتابستون  | 

14 سال گذشت.......به همین زودی

 

می دونم یکم بی معرفت شدم....ولی واقعا نتونستم یه مدتی بیام و آپ کنم و بهتون سر

بزنم....شرمنده....امروزم دلم خیلی گرفته بود....آخه دو روز پیش سال مامان بزرگ بود.............به همین

زودی شد ۱۴ سال ......۱۴ سال گذشت....۱۴ سال از تلخ ترین حادثه ای که هنوزم که هنوزه توی دلم

مونده..............۱۴ سال از روزی که چشمای هممونو گریون کرد و دل همرو سوزوند.............اونایی که از

پارسال همین موقع ها با من بودن می دونن دارم از چه روزی حرف می زنم..................ولی بازم می

نویسم تا بچه هایی که اون موقع با من نبودن بدونن دارم از چه روزی می گم.....دارم از روزی حرف می

زنم که عزیزترین کسم رو از دست دادم...به خاطر یه بیماری......اون موقع ۶سال بیشتر نداشتم.....ولی

همه چیز خوب یادمه ....همه ی اون خوبی ها ...همه ی اون مهربونی ها....همه ی اون عشق و صفایی

که بینمون بود...........خوب یادمه او خونه ی کوچولویی که همه واسه رفتن اون جا لحظه شماری می

کردیم.....اون خونه ی کوچولو ولی پر از لطف و صفا....با اون حوض کوچولوی آبی وسط حیاط...درختای

انجیر ....انجیر های درشت و شیرین.....وایییییییی عجب لطف و صفایی داشت...با اینکه سن کمی

داشتم  همه چیز رو خوب یادمه.....خوب یادمه روزی رو که شنیدم مامان بزرگ واسه همیشه رفته و دیگه

خیال برگشتن هم نداره.....خوب یادمه که تمام اون روز  کل خونه رو واسه پیدا کردن مامان بزرگ گشتم

که نکنه قایمش کرده بشن.....اون روز همه سیاه پوشیده بودن ...همه گریه می کردن....همه ناراحت

بودن....واسه چی؟مگه چی شده بود.....چرا هیچکی بهم نمی گفت ماجرا چیه؟

- مامان چرا گریه می کنی چی شده؟

خوب جواب بده دیگه...گریه نکن اینقدر دیگه...تو رو خدا

-بابا چرا مامان ناراحته؟چرا گریه میکنه؟چرا بهم جواب نمی ده؟

- بابا مامانی کجاست ؟کجا قایمش کردین؟چرا امروز نیومد اینجا..؟

- بابا چرا هیچکی جواب نمی ده؟مامانی چیزی شده؟

-رفته؟واسه همیشه؟کی میاد؟چقدر دیگه؟

اینا رو خوب یادمه ولی دیگه چیز زیادی یادم نمیاد...آخه سنم خیلی کم بود...........

خدایا مامانی رو ازمون گرفتی ...نمی دونم چرا؟شاید صلاح بوده تو بهتر می دونی ....

امسال ۱۴ سال شد.....۱۴ سال کم نیست ولی برام خیلی جالبه که با گذشت این همه زمان هنوز

همون تازگی برامون هست...هنوزم با یادآوری اون لحظات گریه امونم نمی ده...........نمی دونم

دلم خیلی گرفته

شاید چرت و پرت نوشتم بازم نمی دونم................ببخشید

بچه ها فاتحه یادتون نره

روحش شاد و یادش گرامی

آرزومند آرزوهاتون:دختر تابستون

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:24  توسط  دخترتابستون  | 

یادآوری خاطرات

 

یادآوری خاطرات گذشته هرچند وقت یه بار خیلی خوبه..................البته به شرطی

که اون خاطرات خوب باشه.....خاطره های بد رو باید فراموشش کرد....

چند شب پیش آلبوم های عکسمو باز کردم برای یادآوری خاطرات گذشته .....از

بچگی تا الان....با دیدن هر کدومشوناشک بود که توی چشمام جمع می شد....تا

اینکه رسیدم به عکس های ۲سال پیش....اونجا بود که فقط زار می

زدم.............چرا؟

به خاطر چی؟

دلم برای خودم تنگ شده بود؟یا..............

نمی دونم

من می خواستم با یادآوری این خاطرات روحیه ام شاد بشه نه اینکه واسه

دلتنگیشون گریه کنم.........

نمی دونم

هیچی نمی دونم

آرزومندآرزوهاتون:دختر تابستون

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 19:34  توسط  دخترتابستون  | 

نمی دونم

نمی دونم چی بگم............دیروز دلم گرفته بود.....خیلی...آسمون هم مثل من

دلش گرفته بود و گریه می کرد..........از خونه زدم بیرون....بدون چتر......فقط دلم می

خواست زیر بارون راه برم(راه رفتن زیر بارون یه مزیت بزرگ داره اینکه هیچ کس نمی

فهمه چشمای آدم خیسه.)زدم بیرون توی خیابونا قدم می زدم.......همه چیز واسم

سنگینی می کرد.....حتی خیابونا....کوچه ها ....در  و دیوار....و همه ی

آدما............راه می رفتم و می دیدم.....می دیدم و می شکستم....می دیدم و می

دیدم....می دیدم بچه ی ۸ساله ای که به جای مدرسه رفتن و درس خوندن گوشه ی

خیابون نشسته بود و کفش واکس می زد...مادری رو دیدم(میشه بهش گفت مادر؟)

که از بچه ی معلولش برای گدایی استفاده می کرد....خیلی چیزا دیدم ....همه ی

اینا رو دیدو و شکستم........شکسه تر از قبل برگشتم خونه .......

خدایا ....چقدر زندگی سخته.....چرا دیگه نمی تونم معنیشو بفهمم؟

کمکم کن

 

آرزومندآرزوهاتون:دختر تابستون

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:55  توسط  دخترتابستون  |